
رباعی
شد آنچه نباید میشد
ونشد آنچه بایست میشد.
دانستم آنچه را که بایسته ی دانستن نبود
و ندانستم آنچه را که شایسته ی دانستن است.
گریستم
در هنگامه ی سرخوشی های جوانسالی
پشت شکوفه های لبخند
و خنده سر دادم
در کشاکش رنج سالخودرگی .
مرگ را
تجربه ها کردم
در اوج شور زیستن.
وبه زندگی برخاستم
آنگاه که مرگ
آخرین چاره ام بود